تبلیغات
لاله های سرخ(شهداء آبپخش) - مطالب عارفانه‌ها

لاله های سرخ(شهداء آبپخش)

اقتصاد و فرهنگ با عزم ملی و مدیریت جهادی

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ لاله های سرخ(شهداء آبپخش) خوش آمد میگویم ... اللهم عجل لولیك الفرج و العافیه و النصر و اجعلنا من خیر انصاره و اعوانه و المستشهدین بین یدیه

پیش از اینها فکر میکردم خدا
خانه ای دارد کنار ابر ها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان
رعد و برق شب طنین خنده اش
سیل و طوفان نعره ی توفنده اش
دکمه ی پیراهن او آفتاب
برق تیر و خنجر او ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویربود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین
بود ،اما میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
… هر چه میپرسیدم از خود از خدا
از زمین از اسمان از ابر ها
زود می گفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
هر چه می پرسی جوابش آتش است
آب اگر خوردی جوابش آتش است
تا ببندی چشم کورت می کند
تا شدی نزدیک دورت میکند


ادامه مطلب



طبقه بندی: عارفانه‌ها،

[ چهارشنبه 3 اردیبهشت 1393 ] [ 01:17 ب.ظ ] [ محسن صمصامی ]

[ نظرات() ]


آموختم که خدا عشق است و عشق تنها خداست
آموختم که وقتی ناامیدمی شوم خدا با تمام عظمتش عاشقانه انتظارمیکشد تادوباره به رحمتش امیدوار شوم
آموختم اگر تا کنون به آنچه خواستم نرسیدم خدا برایم بهترینش را در نظرگرفته
آموختم زندگی سخت است ومن از او سرسخت ترم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!





طبقه بندی: عارفانه‌ها،

[ دوشنبه 18 شهریور 1392 ] [ 11:50 ق.ظ ] [ محسن صمصامی ]

[ نظرات() ]


خداوند متعال به بنده خویش فرمود:

آرزو داری که با ملایک هم پرواز شوی؟

عرضه داشت: آری.

فرمود:پس باید به پنج خصلت آراسته شوی:

آنکه در مهرورزی همچون خورشید بی دریغ

در تواضع همچون زمین خاکسار

در سخاوت مانند جویبار روان فیض بخش

در تسلیم و رضا بسان مرده ای بی اراده

و در رازداری همتای شب تیره پرده دار و رازپوش باشی.

حدیث قدسی





طبقه بندی: فرهنگی اجتماعی، عارفانه‌ها،

[ سه شنبه 29 مرداد 1392 ] [ 10:37 ب.ظ ] [ محسن صمصامی ]

[ نظرات() ]


سوگند به روز وقتی نور می گیرد و به شب وقتی آرام می گیرد که من نه تو را رها کرد ه‌ام و نه با تو دشمنی کرده‌ام.(ضحی 1-2)

افسوس که هر کس را به تو فرستادم تا به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم او را به سخره گرفتی. (یس 30)

و هیچ پیامی از پیام هایم به تو نرسید مگر از آن روی گردانیدی. (انعام 4)

 و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر تو قدرتی نداشته ام.(انبیا 87)

و مرا به مبارزه طلبیدی و چنان متوهم شدی که گمان بردی خودت بر همه چیز قدرت داری.(یونس 24)

و این در حالی بود که حتی مگسی را نمی توانستی و نمی توانی بیافرینی و اگر مگسی از تو چیزی بگیرد نمی توانی از او پس بگیری.(حج 73)

پس چون مشکلات از بالا و پایین آمدند و چشمهایت از وحشت فرورفتند و تمام وجودت لرزید چه لرزشی، گفتم کمک هایم در راه است و چشم دوختم ببینم که باورم میکنی اما به من گمان بردی چه گمان هایی. (احزاب 10)

تا زمین با آن فراخی بر تو تنگ آمد پس حتی از خودت هم به تنگ آمدی و یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری، پس من به سوی تو بازگشتم تا تو نیز به سوی من بازگردی ، که من مهربانترینم در بازگشتن.(توبه 118)

وقتی در تاریکی ها مرا به زاری خواندی که اگر تو را برهانم با من می‌مانی، تو را از اندوه رهانیدم اما باز مرا با دیگری در عشقت شریک کردی.(انعام 63-64)


ادامه مطلب



طبقه بندی: عمومی، عارفانه‌ها،

[ یکشنبه 13 مرداد 1392 ] [ 08:41 ق.ظ ] [ محسن صمصامی ]

[ نظرات() ]


خدایـــا

تو که می‌بینی من شاگرد خوبی نیستم ... !!!

تو که می‌بینی من درسام خوب پس نمی‌دم ...!!!

تو که می‌بینی من در تمام امتحانات تو مردود میشم ...!!!

پس چرا ؟؟!!

پس چرا‏‏‏؛ پرونده منو نمیذاری زیر بغلم و از اینجا بیرونم نمی‌کنی؟؟؟





طبقه بندی: مناجات با خدا، عارفانه‌ها،

[ شنبه 18 خرداد 1392 ] [ 10:33 ق.ظ ] [ محسن صمصامی ]

[ نظرات() ]


سرت را بر شانه‌ی خدا بگذار

تا او با دستان مهربانش

غم و اندوه را از چهره‌ات پاک کند ...

و قصه‌ی عشق را چنان زیبا برایت بخواند

که نه از دوزخ وحشت کنی ...

و نه از بهشت به رقص آیی ...

قصه عشق

قصه انسان بودن ماست.






طبقه بندی: عمومی، عارفانه‌ها،

[ پنجشنبه 26 اردیبهشت 1392 ] [ 11:45 ق.ظ ] [ محسن صمصامی ]

[ نظرات() ]


آموخته ام که خدا عشق است و عشق تنها خداست!

آموخته ام که وقتی نا امید میشوم، خدا با تمام عظمتش عاشقانه انتظار میکشد تا دوباره به رحمتش امید وار شوم!

آموخته ام که اگر تا کنون به آنچه خواستم، نرسیدم خدا برایم بهترینش را در نظر گرفته!

آموخته ام که زندگی سخت است ولی من از او سخت ترم!




طبقه بندی: عارفانه‌ها،

[ چهارشنبه 22 آذر 1391 ] [ 10:52 ق.ظ ] [ محسن صمصامی ]

[ نظرات() ]


روزی یک استاد دانشگاه تصمیم گرفت تا میزان ایمان دانشجویان اش را بسنجد.

او پرسید: (( آیا خداوند، هرچیزی را که وجود دارد، آفریده است؟ ))

دانشجویی شجاعانه پاسخ داد: (( بله ))

استاد پرسید: (( هرچیزی را ؟! ))

پاسخ دانشجو این بود: (( بله هرچیزی را. ))

استاد گفت: (( در این حالت خداوند شر را آفریده است. درست است؟ زیرا شر وجود دارد .))

برای این سوال، دانشجو پاسخی نداشت و ساکت ماند.

ناگهان دانشجوی دیگری دستش را بلند کرد و گفت:

(( استاد ممکن است از شما یک سوال بپرسم؟ ))

استاد پاسخ داد: (( البته ))

دانشجو پرسید: (( آیا سرما وجود دارد؟ ))

استاد پاسخ داد: (( البته، آیا شما هرگز احساس سرما نکرده اید؟ ))

دانشجو پاسخ داد: (( البته آقا، اما سرما وجود ندارد. طبق مطالعات علوم فیزیک، سرما، نبودن تمام و کمال گرماست و شیء را تنها در صورتی می‌توان مطالعه کرد که انرژی داشته باشد و انرژی را انتقال دهد و این گرمای یک شیء است که انرژی آن را انتقال می دهد. بدون گرما اشیاء بی‌حرکت هستند، قابلیت واکنش ندارند، پس سرما وجود ندارد. ما لفظ سرما را ساخته‌ایم تا فقدان گرما را توضیح دهیم. ))

دانشجو ادامه داد: (( و تاریکی ؟ ))

استاد پاسخ داد: (( تاریکی وجود دارد. ))

دانشجو گفت: (( شما باز هم در اشتباه هستید آقا! تاریکی، فقدان کامل نور است. شما می‌توانید نور و روشنایی را مطالعه کنید اما تاریکی را نمی‌توانید مطالعه کنید. منشور نیکولز، تنوع رنگهای مختلف را نشان می‌دهد که در آن طبق طول امواج نور، نور می‌تواند تجزیه شود. تاریکی، لفظی است که ما ایجاد کرده‌ایم تا فقدان کامل نور را توضیح دهیم. ))

و سرانجام دانشجو ادامه داد: (( خداوند، شر را نیافریده است. شر، فقدان خدا در قلب افراد است. شر فقدان عشق، انسانیت و ایمان است. عشق و ایمان مانند گرما و نور هستند. آنها وجود دارند و فقدانشان منجر به شر می‌شود. ))

نام این دانشجو (( آلبرت انیشتین )) بود.




طبقه بندی: عمومی، عارفانه‌ها،

[ دوشنبه 22 آبان 1391 ] [ 12:31 ب.ظ ] [ محسن صمصامی ]

[ نظرات() ]


منت از خلقی برای لقمه ای نان می کشیم

دیگری نان می دهد ما ناز اینان می کشیم

چون توکل نیست کار ما به دست مردم است

خواجه ما را منتظر، ما ناز دربان می کشیم





طبقه بندی: عارفانه‌ها،

[ یکشنبه 14 آبان 1391 ] [ 10:26 ق.ظ ] [ محسن صمصامی ]

[ نظرات() ]


گفتم در دلم امید نیست.

               گفت: هرگز از رحمتم ناامید مباش(زمر آیه 53)

گفتم احساس تنهایی می کنم.

               گفت: از رگ گردن به تو نزدیکترم.(قاف آیه 16)

گفتم فکر می کنم مرا از یاد برده ای.

               گفت: مرا یاد کن تا یادت کنم.(بقره آیه 152)

گفتم در دلم شادی نیست.

              گفت: باید به فضل و رحمتم شادمان شوی.( یونس آیه 58)

گفتم تا کی باید صبر کنم؟

              گفت: همانا یاریم نزدیک است.(بقره آیه 214)

              و چه کسی از او راستگوتر(نساء آیه 87)

 





طبقه بندی: عارفانه‌ها،

[ یکشنبه 7 آبان 1391 ] [ 12:26 ب.ظ ] [ محسن صمصامی ]

[ نظرات() ]


.: تعداد کل صفحات 4 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ]